زیادت می کند دردم
-
تاریخ: 1398/11/10 ساعت: 5:31
میخام مثه یه راز بهتون بگم که بزرگترین دلیل سردرگمی م، پسر نبودنه... و بزرگترین دلیل بی هدفی م، محدودیت هام...
قال و مقال عالمی می کشم از برای تو...
-
تاریخ: 1398/11/10 ساعت: 5:31
۱ حالا که فردا هم امتحان جبر دارم و هم تاریخ و هم ادبیات، نشستهم و برای سی مین بار همایون میخونه «خوب شد دردم دوا شد...» و من به حرف ماریا فکر میکنم که چه قدر دردناک شوخی کرد اونموقه ای که گفت: «زهر
.I'm going to hell / school
-
تاریخ: 1398/11/10 ساعت: 5:31
فکرش را بکن! حالا که دو روز از آبان هم گذشته، هنوز هم باید بروم مدرسه! همانقدر تکراری که مهر می رفتم. همانقدر تکراری که در آذر باید بروم! یا نمی فهمند آبان چه چیز خاصی است، یا واقعن آبان چیز خاصی نیست، که بعید می دانم:)
دودکش.
-
تاریخ: 1398/11/10 ساعت: 5:31
از حرفای دیشب اینو یادمه که وسط گریه تو آینه به چشمای قرمزم نگاه کردم و خوندم: مثه کوه پشت و پناه همیم...ولی هردومون دستامون خالیه! [کلیک]
احساس خستگی مفرط که دست از سرم بر نمیدارد!
-
تاریخ: 1398/11/10 ساعت: 5:31
سرم را بین دستانم تکیه میدهم و با خودم تکرار میکنم «زهرا قبول کن که تنهایی..» و دوست دارم زار زار بزنم زیر گریه. از شدت دردِ سر و دردسر! دردسری که خودم برای خودم ساختم و تمامی ناپذیر است... پ.ن: به میمنت و شادی، تا هفته دیگه به یکی از وحشتناک ترین وضع های ممکن با خودم رو به روم میکنن! این هم عاقبت ب...
پیدایش کروموزوم اضافی!
-
تاریخ: 1398/11/10 ساعت: 5:31
قدم گذاشتن به هیوده سالگی شبیه قدم گذاشتن به دنیایی تازه نبود. همانقدر کهنه و چرک و زیبا و نورانی که قبلن. دقیقن همانقدر! دوستان زیادی هم تبریک گفتند و انتظارش را نداشتم...دوستان زیادی کادو دادند و ان
ترشی هیوده ساله
-
تاریخ: 1398/11/10 ساعت: 5:31
میگه با این اخلاقش اگه هیشکی نیاد ببرتش چی؟ میمونه رو دستمون بعد که میبینه نمیتونم از شدت خودخوری تحمل کنم و اشکام میریزه میگه قربون اشکات برم من .... خدایا من چرا نمیمیرم پس؟
گذر موقت:|
-
تاریخ: 1398/11/10 ساعت: 5:31
می نویسم از برای فراموش کردن تو همین لحظه! برای خالی کردن ذهنم از تیکه های بزرگ و کوچیک آشغال و کینه...که تمام آینده م از امروز به بعد تو ذهن و دستامه! دستایی که نباید بلرزن و ذهنی که نباید خطا کنه! ه
تقابل یعنی...
-
تاریخ: 1398/11/10 ساعت: 5:31
من و داداش که تو دو تا از دورترین نقاط یه زندگی نسبت به همیم!اون درنهایت خوشحالی و خوشبختی...و من در نهایت پژمردگی و شکست!خب خیلی هم به حالش غبطه میخورم؛ کاش مشکل منم همینطور رو دور حل شدن و خوب و خوب تر شدن می افتاد!
دست بردار از این در وطن خویش غریب...
-
تاریخ: 1398/11/10 ساعت: 5:31
میروم تمام رویاهای پیشنهادیم را زیر و رو میکنم و واقعا کم مانده سیلسیل گریه کنم با آن ها! با تک تکشان زندگی میکردم و از ته قلب و جانم دوست داشتم کلماتشان در ذهن من میروییدند و روی کیبورد جوان
عنوان اولین مطلب آزمایشی من
-
تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 15:55
این متن اولین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد. مرد خردمند هنر پیشه را، عمر دو بایست در این روزگار، تا به یکی تجربه اندوختن، با دگری تجربه بردن به کار! اگر همه ما تجربیات مفید خود را در اختیار دیگران قرار دهیم همه خواهند توانست با انتخاب ها و تصمیم های درست تر، استفاده بهتری از وقت...
عنوان دومین مطلب آزمایشی من
-
تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 15:55
این متن دومین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد. زکات علم، نشر آن است. هر وبلاگ می تواند پایگاهی برای نشر علم و دانش باشد. بهره برداری علمی از وبلاگ ها نقش بسزایی در تولید محتوای مفید فارسی در اینترنت خواهد داشت. انتشار جزوات و متون درسی، یافته های تحقیقی و مقالات علمی از جمله کاربر...
وَ ما اَدراکَ مَا الفاطِمَه...
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 5:36
خدا امروز سر کلاس مشاوره مریم می گفت "درس بخونین و تکلیف رو جدی بگیرین!" چراشو فقط خودش می دونه و راستش کسی هم نپرسید ازش! اصلن به نظرم نفر 16م کنکور تا یه مدتی حق داره هرچی به ذهنش می رسه رو بدون توضیح چرایی ش بگه و بقیه هم قبول کنن! حسش بی نظیره...حس این که ببینی با چشمای خودت پیروزی ت رو! میگه "خ...
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 5:36
خدا چه قدر سخته که از خون خوردنت بفهمی روزی ننهاده بوده و طلب کردی و آخر سر هم ندادنت و فقط خون خوردی و درد کشیدی و بی تاب بودی!چه خونی هم خوردم واقعن...بچه ها گفتن تمام دندونات خونیه! رفتم جلو آینه برق میزد همچین انگار تازه مسواک زدم!
من الان خیلی عصبانی م و غرغرو!
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 5:36
خدا اون همه نوشتم و همه ش تقصیر کامپیوتر حسین بود و این همه بی طاقتیش که حالا هیچی از نوشته هام نمونده! همه ش تقصیر آهنگ دلفریب و خیام و مولانای هلیا بود که حالا هیچی از نوشته هام نمونده! همه ش تقصیر عکس های گوگل بود که یه عکس راهروی مدرسه خواستم پیدا کنم و عکس مانور زلزله رو آورد و من مجبور شدم پشت...
عیدتون مبارک:)
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 5:36
خدا آخرش خوندن اینجارو سپردم به یادآور ولی به گمونم از این 6050 بازدید، حداقل پونصدتاش مال همین هفته اخیر باشه و توسط خودم احتمالن!! تو همین زیادی خوندنا دیدم یه چیزایی رو بدهکارم به این جا! دیدم باید شریکتون کنم تو لذت سال آبانی و باید غرقتون کنم تو رویای سفر به کلیمانجارو! فرصت کمه...تا سه چار روز...
به یاد یار و دیار
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 5:36
می آیم کنار گفت و گویی ساده تمام رویاهایت را بیدار می کنم و آهسته زیر لب می گویم برایت آب آورده ام، تشنه نیستی؟ سید علی صالحی
آبانه سبز-آبی:)
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 5:35
قلوبمو می ذارم جلوم، این اسمیه که جلو بانو پرید از دهنم! گفتم "ببین اینا قلوب منن:))" و می خنده و میگه "بذارم اینستا بنویسم قلوب زهرا:/" به بیماری "همه چیز بامزه پنداری" مبتلا شدم! هیچکس واقعن نمی دونه درمانش چیه؟ فکم درد گرفت خب اینقدر به هر چیز چرت و پرتی خندیدم و مردادی هم دیشب با اصرار تمام گفت ...
کاش این ماجرا به سر نیاید:)
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 5:35
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگرهرکه تعریف کند خواب خوشایندش را...
Dumb ways to DIE!
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 5:35
خدا شما باید بدونین جلوی بارون توانایی مقاومت ندارم! میزنم تو دلش و میدوعم و میدوعم و میدوعم...و وای از اون لحظه ای که فقط پیشنهاد"پارک و بارون و دیوونه بازی" مطرح بشه...همه میدونن که اولین پایه ش خودمم حتا اگه با لباسای سر ظهری اومده باشم و حالا که ساعت چاهار بعدازظهره و تا بالای لژ کفشم آب جمع شده...