خدا
شما باید بدونین جلوی بارون توانایی مقاومت ندارم! میزنم تو دلش و میدوعم و میدوعم و میدوعم...و وای از اون لحظه ای که فقط پیشنهاد"پارک و بارون و دیوونه بازی" مطرح بشه...همه میدونن که اولین پایه ش خودمم حتا اگه با لباسای سر ظهری اومده باشم و حالا که ساعت چاهار بعدازظهره و تا بالای لژ کفشم آب جمع شده از بارونی که قطع نشدنیه، بتونم اونقدر بخندم که بستنیم از دماغم بریزه بیرون!(دوروغ گفتم حقیقتن...بستنی قابلیت ریزش از دماغو به هیچ عنوان نداره اگر یه ذره فکر کنیم!)
نمیخام بگم اونموقه چی گذشت تو اون سرمایی که سرد نبود:) میخام از بعدش بگم و نماز شکری که پشت در خونه به جا آوردم:) و چه عاشقانه نمازی بود...
ازشون جدا شدم و تعارفات حد نداشت و خودش میدونه که این قضیه اذیتم میکنه! نگران بودم...نگران مامان! گفته بودم اول به حسین که یک ساعت دیگه بر میگردم، اونموقه تازه ساعت یازده و نیم ظهر بود! دوساعت گذشت ولی باورم نمیشد...هی ساعتای مختلفو نگاه میکردم ببینم چه طور میشه دو ساعت انقدد زود بگذره آخه؟؟ مامان زنگ میزنه و میگم الاناست که برم خونه ولی مامان می دونه، از نور جدا شدن سخته! سخت! دو میشه، دو و نیم میشه، سه میشه، سه و نیم میشه! من برم؟ -پس بارون چی؟نریم تو پارک؟ مامان منتظر بود سه، سه و نیم دیگه از خونه بهش زنگ بزنم...نگران مامان بودم...نگرانِ نگرانیش!
ازشون جدا شدم و تعارفات حد نداشت و خودش میدونه که این قضیه اذیتم میکنه! عجله داشتم...می دونستم اگه یکی خونه باشه، باید به سختی جواب پس بدم که تا حالا کجا بودی با این دوستت؟:/...رو آسفالتا گام های ریز ریزِ تند برمیداشتم که کله پا نشم تو این سیلِ دوست داشتنی! هولم بهم مسلط شد...قدمام تند تر شد و به خودم اومدم و دیدم سر در پارک وایسادم و نفس نفس میزنم از دوییدن زیر بارون!
ازشون جدا شدم و تعارفات حد نداشت و خودش میدونه که این قضیه اذیتم میکنه! سردم بود...و بدتر از اون دستام!حس نداشت...و من واقعن دیدم که یه تیکه از گوشت دستم کنده شد و موند لای گِل ها و حسش نکردم راستش اصلا!
ازشون جدا شدم و تعارفات حد نداشت و خودش میدونه که این قضیه اذیتم میکنه! سختم بود...! و همش کلیپی که تو گوشی "میم" دیده بودم جلو چشمام بود که "نر های گرامی!! لطفا آدم باشید:/"
با همه اینا رسیدم جلو در پارک چون میخاستم از در کوچه باغ نَرَم تا کسی توبیخم نکنه که چرا پارک رفته بودی! در پارکو بسته بودن با کانکس و کیوسکایی برای عملیات ها عمرانی(://) خیرِ سرشون! من نگران بودم! من هول بودم! من سرد بودم! من ترسیده بودم! در لحظه راهی رو انتخاب کردم که لابه لای چمنا ساخته بودن. روش رو با سنگ مسطح کرده بودن تا اونجا که یادمه از قبلن! بی مهابا رفتم اونجا...عین بلانسبت حیوان نجیبی تو گِل گیر کردم و صد فحش و لعنت نصیب مسئولینی کردم که یه راه درست و حسابی برای آدم نمی سازن و پارکشون به درد خودشون و عمه های گرامشون میخوره:/ من هول بودم و ترسیده بودم! تند تند خاستم که از شیبِ گِلی بالا برم...پام سُر خورد و داشتم می افتادم و اگر می افتادم...وااااویلا! تصورش هم وحشتناکه! شما بودین چی کار میکردین تو اون وضعیت؟ با تمام توان و تمام انگشتای یخ زده م و کتونیِ نخی ای که خیسِ غرقه دار شده بود و انگشتای پامو تک تک منجمد کرده بود، ده انگشت دستمو عینهو پنجه گربه کردم تو گِل و پاهامو محکم کوبیدم رو زمین! خداروشکر تونستم خودمو نگه دارم و نیفتادم! ولی پسرا عجیب نزدیک شده بودن بهم...در حدی که داشتم جملات ادبیات تعلیمیمونو با خودم تکرار میکردم که" در وقت ناایمنی، به مقدار ناامنی خود را ایمن گردان" و من در همون حال که پاهام جلو تر از بدنم حرکت میکردن برا دوییدن، کیفمو جوری پشتم جابه جا کردم تا اگه نیاز شد بتونم پرتابش کنم که حدقل مانع نزدیک شدنشون بشم!
همونطور در حین دوییدن دیدم که چه قدر تلفیق گِل و آب بارون و خون میتونه تعفن برانگیز باشه رو دست و سعی کردم دست راستمو -که به مراتب وحشتناک تر از دست چپم بود- رو دورتر از خودم نگه دارم تا تو اون وضعیت، به گند کشیده شدن هم به مشکلاتم اضافه نشه! نصف مسیرو تا خونه به همین حال رفتم و دیدم سرعتمو کم میکنه این دستِ وحشتناک! دیدم مانعمه! نمی دونم بی عقلی بود کارم یا نه؟ نمی دونم شما اگه بودین کار بهتری میکردین یا نه؟(الان که دارم اینو مینویسم یاد انیس می افتم و کاملن درکش میکنم...کاملن!) من این کارو کردم:
دم اولین چاله ای که آب جمع شده بود از شدت بارون، یه کوچولو وایسادم! دستمو کم کم پایین بردم تا سطح زمین! طی یه حرکت ناگهانی و با حرکت دورانی، دستم رو فرو کردم تو آب های جمع شده رو خیابون و اون مقدارِ کم آب رو پر از خون و گِل کردم با اجازه تون...نمی دونم این حرکتم بود که باعث شد به عقلم شک کنن اون سه پسر بی تمدن(-_-) یا این که مورد بهتری برا تور کردن پیدا کردن که بلافاصله بعد از این قضیه، با لطف خدا شرشون از سرم کم شد!:))
با خیال راحت تر راهمو ادامه می دادم...سر خیابون اصلی پیچیدم تو خیابون! چشمتون روز بد نبینه...نمیدونم اگر من یه سگ رو با خصوصیات سیاه و گنده به اندازه نصف قد یه آدم بالغ و سرمازده و خیس شده براتون توصیف کنم میتونین درک کنین که چه قدر وحشتناکه دیدن همچین سگی اونم تو این شرایط وسط خیابون؟؟قلاده دور گردنش بود ولی نخش پاره شده بود و یه خانوم و آقا با فاصله ای از هم ولی به طوری که مشخصه با هم هیچگونه نسبتی ندارن، ولی نزدیک به سگ دو رفتار متفاوت از هم نشون میدادن! پسرکِ چاقِ از این "شلوار بالا نکش" ها در حالی که با تلفن حرف میزد و زیر اون بارون، کلاه آفتابگیرِ جینی رو سرش گذاشته بود اندک قربون صدقه ای به سگ رفت و شنیدم که به دوستش گفت "از این سگ ولگرداس" و خانوم متشخصی که بهت زده کنار سگ با فاصله خیلی نزدیکی وایساده بود و چشم دوخته بود به چشماش...طوری که تا قبل از شنیدن حرف پسرک، خیال می کردم اسب متعلق به اون خانومه و خب چرا تو این بارون وسط خیابون وایسادن بدون هیچ تکونی؟ رد شدم از محل حضور سگ و بلافاصله پشت سرم این بار، اون سگِ سیاهِ وحشتناک راه افتاد...میدیدم که خون همچنان داره از دستم شرّه می کنه ولی با فکر فرار از دستِ اون سگ و جیغ های ممتد خانومه که انگار با حرکت کردن سگ، تازه به خودش اومده بود، نمی شد به فکر خون دست بود! من نگران بودم، هول بودم، ترسیده بودم و خونی بودم! ولی اونقدر عقلم کار میکرد که جلو سگ ندوعم تا جری تَرِش نکنم؛ کاش اون خانومه عم شعور جیغ نزدن تو اون شرایطو داشت! در همون حال که یه نگاهم به مسیر بود و یه نگاهم به سگ، پیچیدم تو کوچه! پیچید تو کوچه!! باورم نمیشد انقدر یه سگ بتونه پیگیر باشه:/ رسیدم دم در خونه ولی وقت نداشتم بگردم دنبال کلید! میگشتم حتمن تا حالا سگخور شده بودم(!!) دستمو همونطور از پشت دیوار کردم تو و کلید درو زدم تا باز شه...همون کلیدی که همیشه میگفتعم باید برش داریم از اینجا خیلی خطرناکه!
پریدم تو حیاط خونه و در رو سریع بستم. سگِ پررو با نگاه دنباله دارش، پشت در موند و من احساس پیروزی می کردم الحق و الانصاف! خونه بهم یه آرامشی می داد که انگار اینجا پر از امنیتم:) تا حالا هیچ وقت این حسو به خونه مون نداشتم! رفتم زیر سقف پارکینگ و وقتی دیگه قطره های بارون به سرم نمی خورد و حس میکردم اینجا گرم تر از جاهای دیگه ست، یادم اومد من که کلید برنداشتم موقع اومدنم از خونه! سریع پله ها رو دو تا یکی رفتم و بماند که از رو یکیشون با اون کفشای تمامن خیسم لیز خوردم و تا ته راه پله با سر پرتاب شدم ولی خب بلخره خودمو رسوندم به در خونه و هرچی در زدم و زنگ زدم هیچکس نبود و نبود و نبود:(
زنگ زدم به مامان و بابا و بهشون اطمینان دادم که همه چی خوبِ خوبِ خوبه و من اصلن سردم نیست! تا عجله نکنن زیر بارون و... تا همین الانش هم هیچکودوم نمیدونن چی شد و چی گذشت جز مامان که وقتی از خاب بیدار شد سریع ماچ بارونش کردم و براش از سگی گفتم که تا در خونه دنبالم بود و خانومی که جیغ میزد!! تو همون مدتی که جلوی در نشسته بودم و منتظر، هندزفریمو در آوردم از تو کیفم و دیدم که خیسِ خیس شده! گذاشتمش کنار و کتابمو برداشتم تا بخونم...درست همونجاییش بود که داشت میگفت از ملاقات با مصطفای بی نظیر و بی نظیر و بی نظیر! (آه مصطفا!...تو که بودی؟) یادم اومد نماز ظهر و عصرمو نخوندم(خجالت کشیدم از مصطفا...اون کِی نمازی ازش قضا شده بود مگه؟) ساعتمو نگاه کردم و دیدم که چاهار و چهل دقیقه و شاید از معدود دفعاتی بود که از رند بودن اعداد و ارقام ساعت و ارتباطشون با هم هیچ ذوقی نکردم...هنوز بیست دیقه وقت داشتم! چادرِ خیس م رو پهن کردم تو پاگردِ راه پله، جانمازمو از تو جیب جلوی کیفم درآوردم و...چه عاشقانه نمازی بود! تا به حال انقدر سبک نماز نخونده بودم:) حقیقتن که نخونده بودم...!
با تمام این اتفاقات، پر جرئت میگم خوندن نماز شکر بر من واجبه الان:) ولاغیر...
پ.ن: یه دور دیگه که خوندمش دیدم خیلی غیر قابل باوره واقعن! قسم بخورم که لحظه لحظه این اتفاقا مثه یه فیلم داره تو ذهنم تکرار میشه؟ کی باورش میشه، مسیر به این کوتاهی و این همه اتفاق؟...!
برچسب: dumb ways to die 2,dumb ways to die song,dumb ways to die game,
نویسنده: بهنام اکبریپور