میروم تمام رویاهای پیشنهادیم را زیر و رو میکنم و واقعا کم مانده سیلسیل گریه کنم با آن ها! با تک تکشان زندگی میکردم و از ته قلب و جانم دوست داشتم کلماتشان در ذهن من میروییدند و روی کیبورد جوانه میزدند و در وبلاگ من شکوفه میکردند. به هرحال حیف...
در طی این حدود یک و نیم سال خیلی از حرف ها و کلمات زیبا بودند که در ذهنم روییدند اما به کیبورد نرساندمشان که جوانه بزنند! از بیخ و بن شکستند... خیلی هایشان هم بودند که در ذهنم روییدند و به دست کلید های کیبورد هم رشدشان دادم اما وبلاگ پذیرایشان نبود! شکوفه نکردند؛ در نطفه خفه شدند... جمع معدودی از آنها هم، رویش و پویش را سراسر طی کردند؛ اما رنگ و بویشان را در جا خشکاندم. برای ابد پیشنویس ماندند؛ انگار که روز دوم عید برف سنگینی ببارد و تمام درختان و شکوفه ها را بخواباند. خواباندمشان تا بهار و شکوفه بعدی...
چون میترسیدم! شما نمیدانید اما خالهزنکبازی هایتان خیلی ترسناک است! فلان حرف بر زبان بیاید فلان کَسَک دلخور میشود و فلان چیز را اگر بنویسم، خیلی زشت میشود! بهمان را میدانم اما به او نگویم مبادا حساس شود و بهمان چیز را میدانی و به من نمیگویی که نکند آبرویی نماند! بیسار را به تو میگویم اما به کسی نگو چون به من گفته به کسی نگویم!! چه حرف هایی که از نعمت گفتنشان محروم شدم و چه کلماتی که به محدوده مرئی پا نگذاشتند و چه شنیدنی هایی که از نشنیدنشان کر شدم... به هرحال حیف...
من چندشم میشود اگر بفهمم کسی چیزی را از جانب من شنیده اما خودش کاملتر ش را میداند. من چندشم میشود وقتی به خندههای در دلتان که نثار من میکنید فکر میکنم. مثلا من چندشم میشود اگر یک روز بگویم من ماریا را دوست دارم و فردایش یادآور از ماریا بد من را بشنود در حالی که این جمله م را خوانده. من چندشم میشود اگر یک روز بنویسم که کارهای زیادی برای انجام دادن دارم و شوق زیادی برای انجامشان اما یکی از همان ها که اینجا را خوانده من را فارغ از کار ببیند. من چندشم میشود اگر بنویسم فلان چیز ناراحتم میکند و فلان دوستم که میشناسدم در دل بخندد. من چندشم میشود که وقتی اسم آدم ها را عوض میکنم تا یک سری چیزها راحت تر دربارهشان نوشته شود، شما میخوانید و میفهمید منظورم چه کسی ست. من چندشم میشود که حتا به روی خودتان نمیآورید که چه چیزهایی را میخوانید و چه قضاوت هایی درباره من و آدم های داستان هایم میکنید. من چندشم می شود وقتی درباره خانوادهم می نویسم باید جواب پس دهم که چرا اینطور فکر میکنم؟ من چندشم میشود از تمام اینجور حسهای نصفه و نیمه که موقع نوشتن سد میشوند جلوی انگشتانم!
با این حال ادامه دادن یعنی غلت زدن روی تپه مردگان و صدا زدن عروسکهای جا مانده در خانه! یعنی با دوچرخه رکاب زدن و زنجیری که خراب است و دستهای روغنی سیاه! یعنی دستگاه شوک، سه ساعت بعد از مرگ! یعنی بیهودگی و وقت تلف کردن! یعنی سختی بکشی و نهایتا چیزی نماند برای لذت...
ترس از دور ماندن مرا میکشد اما اینجا جای ماندن نیست! تصمیم سختی بود اما به هر سختی که بود گرفتمش. همگی با هم فاتحه ای برای روح روشن «بیداری رویاها» قرائت کنید که چیزی نمانده تا نفسهای آخر.
پ.ن۱: تکتک آدمهای قصههای وبلاگی را عاشقم! چه از همان خاله زنک ها باشند، چه از من بدشان بیاید و چه پر و پا قرص دنبالم کنند:) چه اصلا ربطی به من نداشته باشند و در داستانی دیگر شناخته باشمشان! من عاشق تکتکتان هستم و کاش بدانید که اگر اینجا را ترک میکنم تنها برای خودم است... برای اینکه اینجا خانه راحتی نبود و مشکل هم از خودم بود و بس!
پ.ن۲: اگر پستهایتان را خیلی وقت است که نمیخوانم معذرت که وظیفهم بود و من فراموشکار! اگر در کامنتی یا جواب کامنتی، رنجاندمتان بی نهایت شرمندهم. و اگر در پستی چیزی گفتم که به خودتان گرفتید و ناراحت شدید، به قطع و یقین من منظور بدی نداشتم، حلالم کنید:)
برچسب:
نویسنده: بهنام اکبریپور
تاريخ: پنجشنبه
10 بهمن
1398 ساعت: 5:31