خدا
می گه به سن تو که بودم همیشه دنبال داستان بودم و با جز داستان اصلن حال نمی کردم...می گذره و می گم براش که "دنیای سوفی" رو چه طور بی توجه به فلسفه های خسته کننده ش گذروندم تا بفهمم تهش استاد کیه و سرنوشت اون دختر و سوفی قراره چی باشه؟ و در آخر هم اینقدر خسته شدم که حتا سرنوشت سوفی رو هم پی گیری نکردم و بوسیدمش گذاشتمش کنار! برای خودش نتیجه گیری می کنه "پس تو هم دنبال داستانی مثل اونموقه های من!" نمی گم اما که...
داستان ها طاقت نفس کشیدن برایم نمی گذارند. داستان ها امانم را می برند. داستان ها همیشه دیوانه ام می کنند.
داستانی بود نه چندان دور...شاید همین دیروز یا پریروز؛ دقیق نمی دانم اما عمرش به هفته نمی کشد این یکی را مطمئنم : دختری نشسته گوشه مدرسه و چنان بی آلایش در خیال خود تنهایی ش را تصور می کنم گویی اسمش زهرا ست؛ بی کم و کاست!
دیده اید گاهی داستان که کمی غم انگیز می شود، مردم های های گریه می کنند؟ ازشان هم که می پرسی "خب الان که چی؟" چنان مایوس از تو چشم می دوزند به تیله های براق سیاهت که انگار در تمام عمرشان ذره ای احساس برایشان خرج نکرده ای! با همان هایی دارم صحبت می کنم که تا به حال چندین بار این طور نگاهم کرده اند...می خواهم به بقیه بگویند که تصور هم نامی به جای شخصیت اصلی داستانِ غم انگیز، چه قدر دردناک است!
برگردیم سر داستان خودمان...دختر همچنان نشسته گوشه مدرسه. تک و توک سلامی می کنند و می گذرند! شبیه فیلمی که تندش کرده باشند روزها و هفته ها و ماه ها می گذرد و دختر همان جا نشسته یخ می کند، جوانه می زند، شکوفه می دهد، رنگارنگ می شود و پاییز که می رسد می ریزد و می ریزد و می ریزد! (دردناکیِ هم نامی را همچنان متصور شوید...) ناگهان زندگی دخترک بیچاره با طلوعی روشن می شود : آشنایی هر چند دور، نزدیک می آید؛ نزدیک تر... سرش را می نوازد و دستش را دراز می کند تا حیاط را با هم گز کنند و با صدای ناله هر برگ زرد و نارنجی خنده شان به گوش خورشید می رسد! و خورشید چه کاری می تواند برای تکمیل این زیبایی بکند جز این که سرما را کنار بزند از زندگی غبار گرفته ش؟ چشم ها که کامل آشنا شدند، زبان ها باز می شوند و چه اشتباه بزرگی! زبان ها آشنا می شوند که
+ قیافه ت خیلی برام آشنا ست :)
- خب؟ :/ {آه باز اشتباه شد...پس چرا خورشید هنوز یخ ها را آب نکرده ست؟}
+جایی همو ندیدیم؟ :)
- نمیدونم :/
+ آها فهمیدم...تو هم فلان جا نبودی؟ :)
- بودم! حالا که چی؟ :/
+ هیچ...:(
دختر باز همان جا نشسته یخ می کند، جوانه می زند، شکوفه می دهد، رنگارنگ می شود و پاییز که می رسد می ریزد و می ریزد و می ریزد!
مقصر منم...! مقصر منم که این داستان تکراری خستگی انسان ها را صدها و نه، هزاران باره گوش می کنم و آن وقت نویسنده هم هی دخترک را می نشاند و یخ می کند و جوانه می زند و شکوفه می دهد و رنگارنگ می کند و پاییز که می رسد می ریزاندش و می ریزاندش و می ریزاندش!
مقصر منم که این قدر خستگی ناپذیرم!
+ باشه قبوله من یه دیوونه م / دیوونگی هم یه سر عشقه...
برچسب:
نویسنده: بهنام اکبریپور