خدا
می گوید بنویس
کوچه دوم! و من فکر می کنم به آن دویست سیصد تا کبوتر بالای پشت بام زهرا این ها که هیچ وقت راه آسمان را یاد نگرفتند.
سوال طرح می کنم که آیا کوچه دوم هم آسمان دارد؟
بیست و شش جفت چشم نگاهم می کنند که تو چرا اینقدر مبهم حرف میزنی؟
توضیح می دهم که آیا اگر پرنده از کوچه دوم بپرد به آسمان می رسد؟
زیر چشمی نگاهم می کند و زیر لب غر می زند که "همه دوست دارن! ماعم دوست داریم:/"
مجبور می شوم عوضش کنم که آیا کوچه دوم سقف دارد؟
اما این سوال کجا و سوال خودم کجا...؟
.
.
.
من افکارم را به لبخند رضایت بیست و شش نفر ناقابل فروختم!
ننگ به من
(گریه غریبونه) زیاد...زیاد...!
برچسب:
نویسنده: بهنام اکبریپور
تاريخ: سه
شنبه
4 آبان
1395 ساعت: 1:44