خرید بک لینک
خدا

یک ولیعصر است و کوچه، پس کوچه هایش!
بچه تر که بودم - شاید دو یا سه ساله - مجال برای دویدن که پیدا می کردم، اندکی حتی درنگ نمی کردم! صف نانوایی بود یا شیر و گوشت فرقی نمی کرد. گوشه چادر سیاه مامان - که از زیر چانه اش محکم گرفته شده بود - در هول و ولای صف و نوبت ول می شد و آنگاه من بودم و صدها راه در مقابل خود و هزاران هزار کوچه ندویده...
می دویدم و به خیالم مانند آقای چرخنده روزی به آسمان خواهم رسید! همان وقت هم می داسنتم که دویدن وسیله بود و تخیّل والا: " پرواز "
پرنده ای شده بودم و چنان بال می گشودم که آبی آسمانم رنگ می باخت و کم کم به سبز چمنی می زد! در خیالم کوچه ها را لا به لای ابر ها می کشیدم و خورشید را در آغوش مادر!
بزرگتر که شدم کمتر فرصت دویدن به آن کیفیت را پیدا می کردم. همیشه سقوط آزادم با پارگی سر زانوانم همراه بود و شبی که اشک امانم را می بُرید!
خوب یادم هست! پنج ساله بودم و میان بازی های کودکانه پسر بچه های کوچه، با همان روسری صورتی گل گلی ام چنان شروع به دویدن کردم که "دهان همه باز...انگار گفته بودند پرواز"
دویدم و به همه جا سرک کشیدم...کوچه هایم را رنگ آبی زدم و زرد خورشید را مهربانانه به باد بخشیدم. غافل بودم و خورشیدم را باد برد! برد ولی در راه از توبره ش نور می ریخت.به دنبالش دویدم . نور در چشمم رفت! پلک هایم را محکمِ محکم بستم!
باز که کردم، نه صمیمیت خورشید بود و نه آرامش آسمان و نه زیبایی چمن! تنها سایه بود و سایه بود و سایه.یادم نبود نامرد ها خورشیدم را دزدیده اند. پر جرئت سر بالا کردم...
یک ولیعصر است و درختان پر شاخه اش...!
.
.
.
پ.ن: و اینگونه بود که من پیر و پیر و پیر تر شدم!
پ.ن2 : مثلن استقبال ار سال نوی آبانی!:)

برچسب: کوچه دوم به انگلیسی, نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 1:43

صفحه بندی