صبح که از در شیشه ای خونه می زنم بیرون، دماغم در جا یخ می کنه!حیاطو نگاه می کنم و تو دلم عروسی برپا میشه که آخ جونمی جون:) بارون:)
میام از حیاط رد شم و با خودم میگم مثه این که آسمون هم دیشب با من داشت می بارید...
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:)
***
صبح که از پیچ در ورودی مدرسه رد میشم می بینمش:)
مثل همیشه پر از انرژی و لبخند...
باز با خودم میگم "چه جوری شد که انقدر یهو دوستت دارم؟" (دل دستور زبان سرش میشه؟ میدونم دیگه! الان شما میای میگی زمان و نوع فعل فلان است و نمیخورد و هزار مسئله پیش پا افتاده دیگر...!:/)
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:)
***
صبح که دیدمش و براش دست تکون دادم یه دفه زهرا جلوم سبز میشه با کلی لبخند که تا حالا به این شدت ازش ندیدم:)
با بازترین چهره ممکن حالشو میپرسم و با هیجان وصف نشدنی ای میپرسه: " زهرااااا! مریم سادات بهت گفت؟ ":)))
اسم مریم سادات که میاد نا خودآگاه به خنده میافتم! حتما بازم یه سوتی ای داده با افه های وحشتناک در پی ش...
میگم "نهه! چیو؟"
زهرا باز با اون موهای لخت شلاقیش که همیشه جلو چشاشه، بالا پایین میپره و میگه " ینی ندیدیش اصن؟ "
نگران میشم و کنجکاو که " چی شده مگه زهرا؟! "
- هیچی! خودش بهت میگه!
+نه! خواهش میکنم بگو:)
- میگم ولی وانمود کن نمیدونی....
+آره آره حتمن...!
- میخواست بگه اولین بارون آبانت مبارک:))
شما جای من بودین دوست نداشتین اون لحظه زهرا رو محکمِ محکمی محکم بغل کنین و بدویین برین دنبال مریم؟
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:)
***
صبح که از کنار سبد گوشیای بچه ها رد میشم و بازم فک میکنم به آیفون سیکس سفیدی که هر روز اونجاست (همین دیروز یادم اومد که گوشی یگ عم آیفون سیکس سیفده! تصاویر اون سبدو با ذهنیتام تطبیق دادم!) اصاب خودمو خورد میکنم میکنم که سه شنبه صبح باید فلان باشه و شما فقد میخاین سنگ بندازین و اصلن براتون مهم نیست که چی باشه و از این مدل حرفا...
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:)
***
جانی میگه برگه صورتی واسه چی میخای؟ بهم میده:)
اینم می پرسه که اون دختر سویی شرت آبی آیا اصلن میدونه که من و تو سیزده ساله دوستیم؟ (به این عمر سیزده ساله دوستیمون بزرگترین افتخارا رو میکنیم:) )
میگم که نه و قرار میشه بگم!
اما کی میدونه که قراره زنگ فیزیک وقتی تو کیفمو نگاه می کنم بفهمم که ای داد بی داد! صبح از هول گردو ها، یادم رفت کتابو بیارم و هم گردو ها رو:/
حتا کی میدونه که قراره ظهر بریم با هم پیش اون دخترک خندون پر انرژی سویی شرت آبی؟:)
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:)
***
میرم بالا سر مریم سادات:)
هول می کنه...
میگه اولین ابان بارونت مبااااارک:))
به نظر شما مریم میدونه که چه قدر دوسش دارم یا باید بهش بگم حتمن؟
نمیدونم چرا منتظرم حسنا هم بگه...
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:)
***
میرم پیشش...
پر از استرسه جاسعادتی ولی بهترین جاعه با حضور سید علی صالحی و فاطمه سادات و بحث دخترکِ مردادیِ صورتی:دی!
خلاصه که میم جان میگه از سه شمبه هایِ بارونیِ پاییز های 93...
و چه قدر نمیتونم از نگاهای پر از عشقش دل بکنم:)
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:)
***
عالیه که بهترین ساعات ادبی ت رو تو همچین سه شنبه ای طی کنی...:) نه؟
عالیه که موضوع انشا باشه اولین بارون آبان...
و تو خوش خوشان بدویی تو مدرسه و خیابون و به هرکی می رسی از عاشقانه ترین روز ها بگی:)
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:)
برچسب:
نویسنده: بهنام اکبریپور
تاريخ: دوشنبه
10 آبان
1395 ساعت: 0:54