چه حس خوبیه که صبح که پا میشم بدونم هنوز یه ساعت وقت دارم برا ادامه رویام:)
(اصلا ساعت کوک می کنم برای یک ساعت قبل که خیالم راحت باشه هنوز یه ساعت وقت برای خواب دارم. اگر نصفه شب نمی شد و خانواده بی خواب حتمن برای دو یا سه ساعت قبل تنظیم می کردم که خیالم راحت تر باشه حتا.)
و بعد دوباره چشمامو ببندم و این دفه خودم ادامه خوابمو بسازم:)
و این قدر خوابو موقع لباس پوشیدن و جمع کردن کیف و صبونه خوردن و رفتن تا مدرسه مرور کنم تا یه وقت یادم نره و نتونم واسش تعریف کنم...(آخه با اون می تونم اون بخش از رویا که هنوز ساخته نشده رو بسازم...)
خلاصه که جلوش وایمیستم!
می خندم:)
قربون صدقه ش میرم:)
چندین بار اسمشو به زبون میارم تا بخونه حسمو از لا به لاشون:)
حرف تکلیف می زنم و...
یادم میره خوابو بگم!
.
.
.
با اون لحن قشنگش برامون شعر می خونه و دوست دارم برم بهش بگم امروز کجا بودی؟ ما داشتیم سر کلاس شعر می خوندیم:)
+ اینو نخونید از دستتون رفته بدون شک!:)
برچسب:
نویسنده: بهنام اکبریپور